تلویزیون روی شبکه خبر روشن بود. چشمانم اخبار را دنبال میکرد و دلم در میدان شهر پرسه میزد. صدای تیراندازی از خیابان به گوشم میخورد و زیرلب امام زمان را صدا میزدم . چقدر این حس ناامنی ناباورانه و غریب بود. چشمان زینب دو دو میزد و صدایش پر از دلهره بود : مامان الان میان خونهی ما؟!
بعد از یک عمر امنیت در کشورم ،حتی تصور ناامنی هم برایم خندهای تلخ بود.
نمیدانستم با دل قرص گفتم یا نه ، اما برای آرامش بچه گفتم : نه مامان جان، نگران نباش!
تصاویر پرستار جوانی که در آتش سوخته بود لحظهای از جلوی چشمانم کنار نمیرفت.
دختر بچهای که در آغوش پدرش تیر خورده بود ،مرا هزار بار به جای مادرش دق داد و کشت.
و آن سرباز جوانی که کرکس ها دورهاش کرده بودند...دلم هزار تکه بود و دوست نداشتم باور کنم که آن کرکسها هموطن باشند.
ای کاش همهی آنها اسرائیلی بودند و اسم ایرانی رویشان نبود!
زیرنویس شبکه خبر، فراخوان تظاهرات روز دوشنبه ساعت دو را نشان میداد.
مشغلههای بچهکوچک و روزمرگیها در ذهنم رژه میرفت؛ اما اینبار فرق میکرد. پای وطن در میان بود. همان وطنی که شهیدان زیادی برایش فدا شدند.ما هم فدای آن. قلب مچالهام از زخم های دشمن، مرا به خیابان کشاد . قدم زنان به سمت میدان ساعت میرفتم تا در راهپیمایی سهم کوچکی داشته باشم . مردم از هر طرف برای شرکت در راهپیمایی به سمت میدان میآمدند و این سیل عظیم جمعیت نشان از قلبهای شکستهی زیادی بود. قرآن را روی دست بالا بردیم و به شهدایمان افتخار کردیم. یک گزارشگر لابهلای جمعیت میرفت و از افراد مصاحبه میگرفت. از جلوی من رد شد و روبروی خانم جوانی که گریه میکرد ایستاد. پرسید شما مگه مشکل اقتصادی نداری؟چرا اومدی؟
خانم نگاهی سنگین به او انداخت و گفت : ی نگاه به این تابوتا بنداز! اینا هموطن ما بودن که توی خیابونهای ایرانمون با گلولهی اسرائیلی شهید شدن؛ با مشت و لگدهایی که پول آمریکا و اسرائیل پاش ریخته شده شهید شدن. اینا هم مشکل اقتصادی داشتن.ولی امنیت کشورمون براشون مهمتر بود که جونشون رو گذاشتن کف دستشون و شهید شدن.
مردی جاافتاده که نزدیک گزارشگر ایستاده بود سرش را سمت بلندگو برد و گفت : مشکل اقتصادی جای خود. اسرائیل و آمریکا بدونند ما وطنمون رو به بهانهی مشکل اقتصادی به باد نمیدیم. مشتش را گره کرد و فریاد زد : مرگ بر اسرائیل، مرگ بر آمریکا .همه ی کسانی که صدایش را شنیدند از کوچک و بزرگ و پیر و جوان با چشمان گریان، مشتهایشان را گره کردند و فریاد زدند : مرگ بر اسرائیل، مرگ بر آمریکا. جوانی دیگر صدایش را بلند کرد : مرگ بر آشوبگر،مرگ بر وطن فروش خائن . همه با او همصدا شدند.
میان جمعیت بچه ها حال و هوای دیگری داشتند. پرچم کشور عزیزمان را در دست تکان می دادند . دختر بچهای روی گونهاش سه رنگ سبز و سفید و قرمز کشیده بود و پرچم کشورمان را تکان می داد و با لذت نگاهش میکرد. گزارشگر میکروفن را سمت او گرفت و پرسید: تو چرا اومدی؟ دختر بچه لبخند شیرینی زد و گفت : اومدم بگم منم آنیلای ۸ ساله ام!
✍️سیده فاطمه یوسفی
دوشنبه |۲۲دیماه ۱۴۰۴|
🔻مازندران_ساری