مازندران
عمومیهنوز دردها مثل موج میآمدند و میرفتند؛ تنم خسته بود، انگار تمام نیروی جهان را از من گرفته باشند. هوا بوی استریل میداد و صدای قدمهای تند پرستارها، اضطرابی را که از قبل در دلم پیچیده بود، شدیدتر میکرد. هیچچیز طبق انتظار پیش نرفت، هر لحظه ممکن بود از دستش بدهم، این فکر مثل خاری در قلبم فرو رفته بود و هر تپش را سختتر میکرد.
عمومیسالهایی که دانشجو بودم برای من فقط درس و کلاس و امتحان نبود. پای ثابت تشکلها، بسیج، کارهای فرهنگی، اردوها، نشستها بودم. دانشگاه برایم جایی بود که بشود حرف زد، کاری کرد، تکانی به چیزی داد. تجربهای که هر بخشش چیزی به من اضافه میکرد.