عمومیمادرم جوان بود و من کودکی سه ساله. هر روز شعر دوازده امام را برایم میخواند. وقتی به نام شما میرسید، دستش را روی قلبش میگذاشت و میگفت:«دوازدهم صاحب است، زنده ولی غایب است.» من…
عمومیبه ما اطلاع دادند که اغتشاشگران به مصلی حمله کردهاند و احتمال آتشزدن مصلی و همچنین دفتر نمایندهٔ ولیفقیه که در کنار مصلی قرار دارد، وجود دارد. با توجه به شرایط، امکان حضور با…
عمومیچشمانش کمی خمار است. نزدیک به دو هفته میشود درست و حسابی نخوابیده. دوستانش هم همراهش هستند. آنها هم همین وضعیت را دارند. زندگیشان عجین شده با اتفاقات خطرناک در شرایط متفاوت. تا چشم کار میکند این سیل جمعیت تمامی ندارد. مسیر راهپیمایی از میدان شهرآشوب تا گلزار ملامجدالدین است. زنان و دخترانی که مَجمَع (سینی) به سر دارند و ماشین حمل تابوتها جلوتر از همه حرکت میکنند. اکثرا خانوادگی و دوستانه شانه به شانهی یکدیگر قدم برمیدارند. دلشان گرم ست که آمدهاند. و گرنه در این ساعت ظهر باید دور سفره م
عمومیتلویزیون روی شبکه خبر روشن بود. چشمانم اخبار را دنبال میکرد و دلم در میدان شهر پرسه میزد. صدای تیراندازی از خیابان به گوشم میخورد و زیرلب امام زمان را صدا میزدم . چقدر این حس…
عمومیاستارت ماشین را میزنیم و سمت میدان ولایت راه میافتیم. تا چند کیلومتریِ میدان، ماشین پارک شده و از جایی به بعد مجبور میشویم پیاده برویم. صدای «مرگ بر آمریکا» و «مرگ بر اسرائیلِ»…
عمومینگاهی به ساعت دیواریِ توی هال میاندازم؛ تا ساعت دو چیزی نمانده. همسرم زودتر از وقت معمول از محل کارش برگشته و منتظر است. لباسم را میپوشم و سمت در ورودی راه میافتم. دخترم از…
عمومیشهر از اعتراض رو به اغتشاش رفته. بخاطر همین این هفته را در خانه ماندم و بیرون نرفتم. دیشب خبر رسید میدان شهدا شلوغ شده. دلم شور خانهی مادرجون را زد. گوشی را گرفتم و زنگ زدم…
عمومیساعت حوالی ۱۱ شب است. امشب هم مثل شبهای گذشته قارن شلوغ شده. ترافیک سنگین است. رانندهها گاهی به فرمان میکوبند، گاهی سرشان را از پنجره بیرون میآورند و به ماشین جلویی فریاد…
عمومیدر سالن جشنواره مادُخت قدم میزدم؛ جشنوارهای برای پوشاک ایرانی–اسلامی، جایی برای دیدهشدن طراحی، دوخت و کارآفرینی بانوان مازندران. میان غرفهها، یک غرفه توجهم را جلب کرد.
عمومیهنوز دردها مثل موج میآمدند و میرفتند؛ تنم خسته بود، انگار تمام نیروی جهان را از من گرفته باشند. هوا بوی استریل میداد و صدای قدمهای تند پرستارها، اضطرابی را که از قبل در دلم پیچیده بود، شدیدتر میکرد. هیچچیز طبق انتظار پیش نرفت، هر لحظه ممکن بود از دستش بدهم، این فکر مثل خاری در قلبم فرو رفته بود و هر تپش را سختتر میکرد.
عمومیسالهایی که دانشجو بودم برای من فقط درس و کلاس و امتحان نبود. پای ثابت تشکلها، بسیج، کارهای فرهنگی، اردوها، نشستها بودم. دانشگاه برایم جایی بود که بشود حرف زد، کاری کرد، تکانی به چیزی داد. تجربهای که هر بخشش چیزی به من اضافه میکرد.
عمومیدر مسیر بازگشت به خانه بودیم. خیابان چرا بسته شد؟ ای وای، امروز روز تشییع شهداست؛ و من با این حال و روز، فراموشم شده بود. به احمد آقا گفتم: «نگهدار…»