بلوغ آگاهی (بخش اول)

بلوغ آگاهی
(بخش اول)
پنجشنبه ۰۲ بهمن ۱۴۰۴ - ۱۸:۰۲
کد خبر :  ۳۵۴۲۴۴

نگاهی به ساعت دیواریِ توی هال می‌اندازم؛ تا ساعت دو چیزی نمانده. همسرم زودتر از وقت معمول از محل کارش برگشته و منتظر است. لباسم را می‌پوشم و سمت در ورودی راه می‌افتم. دخترم از اتاقش بیرون می‌آید، در حالی که چادرش را سر کرده است. با حالتی پرسشگر نگاهش می‌کنم. چشم‌هایش برقی می‌زند و می‌گوید: «منم میام. اعتراض دارم به این نوع اعتراضات!»

روزهای اولی که بازاریان تهران اعتصاب کرده بودند، گفته بود: «بالاخره مردم دارن یاد می‌گیرن حقشون رو مطالبه کنن.» این را که شنیدم، قلبم تیر کشید. نمی‌دانم چرا این اعتراضات دلم را آشوب می‌کرد و ترس به جانم می‌ریخت؛ نگران بودم همین اعتراض‌های به‌جا و به‌حق مردم، منجر به فتنه‌ای بزرگ شود. دخترم که انگار ذهنم را خوانده بود، با کلامی که رنگ تندی از خشم و اعتراض داشت گفت: «تا کی از ترسِ مداخله‌ی دشمن سکوت کنیم و دم نزنیم؟ هر چه بادا باد!» خواستم چیزی بگویم اما زود حرفم را درز گرفتم و بحث نکردم. ترم اول دانشگاهش بود و روزهای منتهی به امتحانات؛ نخواستم آرامش و تمرکزش را از دست بدهد.

به‌رغم همه‌ی این‌ها، هر روز که می‌گذشت ناآرام‌تر و بی‌قرارتر می‌شد. کتاب آناتومی‌اش را دست می‌گرفت و مچاله، زل می‌زد به صفحه‌ی تلویزیون. زبانه‌های آتش؛ ساختمان‌ها، مغازه‌ها، بانک‌ها، مساجد و اموال عمومی را به‌سرعت می‌بلعید و می‌رفت که همه‌چیز را به تلی از خاکستر بدل کند. روح نازک او تاب این همه وحشی‌گری و خباثت را نداشت و حالا امروز مصمم بود که برای مقابله با آشوبگران باید کاری بکند.

✍️مائده محمدتبار
دوشنبه | ۲۲ دی ۱۴۰۴ | 
🔻مازندارن_بابل

ارسال نظر

پربازدید ها

صفحه خبر - عکس مطالب بیشتر

صفحه خبر - تماشاخانه مطالب بیشتر