ساعت حوالی ۱۱ شب است. امشب هم مثل شبهای گذشته قارن شلوغ شده. ترافیک سنگین است. رانندهها گاهی به فرمان میکوبند، گاهی سرشان را از پنجره بیرون میآورند و به ماشین جلویی فریاد میزنند. گاهی هم با بوق ممتد تمام عصبانیتشان را خالی میکنند.
انتهای قارن نزدیک به خیابان انقلاب عدهای ایستادهاند.
آنطور که به نظر میرسد جوان اند، شاید حتی نوجوان. صورتهایشان را پوشاندهاند؛ بعضی با ماسک، بعضی با پارچه. همهشان لباسهای مشکی به تن دارند. شعار همیشگیاشان را سر میدهند: «نترسید، نترسید، ما همه با هم هستیم».
سطلهای زباله را واژگون میکنند و محتویاتشان را به وسط خیابان میریزند.
صدای دست زدن از میان جمعیت به گوش میرسد، اما تعدادشان کم ست، شاید حدود چهل نفر. با این حال، برای همین جمعیت کم، خیابان مسدود شده.
دو سطل زباله دیگر هم شعلهور میشوند. جمع دور آتش حلقه زده و با پایکوبی، انرژیشان را تخلیه میکنند.
نیروهای پلیس آماده باش ایستاده اما حرکتی نمی کنند.
ماشین پلیسی از راه میرسد و از آن، یک افسر نظامي پیاده میشود. نشان قُپهاش میگوید که او سرهنگ است. نیروها احترام میگذارند. و منتظرند ببینند سرهنگ چه تصمیمی میگیرد.
نیروها با علامت دست سرهنگ به سمت اجتماع حرکت میکنند.
جمعیت هو میکشد. اما پلیس آرام است.
دختری مشت هایش را گره میکند.
_ «بیشرف، بیشرف! ما نمیذاریم شرایط اینطوری بمونه!»
به دنبال او همه شعار میدهند.
سرهنگ به سمت دختر میرود.
_«چرا اینجایی دخترم؟»
دختر بی اعتنا با ابروهای گره خورده فریاد میزند:« شما شرف ندارین!»
_ «خب باشه. میگم این وقت شب اینجا چی کار میکنی؟ خانوادت نگرانت میشن».
_«ما اومدیم حقمون رو بگیریم».
_«تو مثل دخترمی، دلم نمیخواد این وقت شب با این حال تو خیابون باشی».
_ «به تو چه بابا؟».
_«این راهش نیست. شاید تو ماشین کسی مریض باشه و بخواد خودشو به بیمارستان برسونه یا جایی کار ضروری داشته باشه. خیابون رو که نمیشه بند آورد و دنبال حق بود.»
دختر فحش ناجور میدهد. و با چند نفر از دوستانش به سمت دیگر میروند.
سرهنگ رو به نیروهای انتظامی با صدایی رسا که همه بشنوند:« ما باید مواظب رفتارمون باشیم. همه اینا بچههای ما هم هستن. وظیفه ماست که آرامش و امنیت شهر رو برگردونیم.»
✍️سیده سماء حسینی
دوشنبه |۱۵ دیماه ۱۴۰۴|
🔻مازندران_ساری